تبلیغات
شهدای شهرستان گتوند











 

بـه سـایـت شـهـدای دفـاع مـقـدس شـهـرسـتـان گـتـونـد و حـومـه خـوش آمـدیـد ، پـیـشـکـسـوتـان دفـاع مـقـدس سـابـقـون الـمـقـربـون هـسـتـنـد
 
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 15 آبان 1397 توسط محمدرضا قاسمی09163145126
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 19 مهر 1397 توسط محمدرضا قاسمی09163145126
نوشته شده در تاریخ شنبه 14 مهر 1397 توسط محمدرضا قاسمی09163145126
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 4 مهر 1397 توسط محمدرضا قاسمی09163145126
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 29 شهریور 1397 توسط محمدرضا قاسمی09163145126
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 12 آذر 1396 توسط محمدرضا قاسمی09163145126


برگی از خاطرات جبهه :

ســلام دوستان و برادران رزمنده در زمستان سرد سال 65 چند روز بعد از عملیات فاو یه روز نشسته بودیم در مقر که از تعمیرگاه زنگ زدند که یکی از بهترین مکانیکهای موفقعیت مهندسی رزمی جهاد خوزستان شدیدا سرما خورده آمبولانس بفرستید و انتقال بدید بیمارستان ، ما در شهر فاو جایی بلد نبودیم و امدادگر ما هم پزشکیار بود و اهل عراق همراه با به نفر دیکه بنام عادل محمد ایشان هم عراقی بود ، مریض را گذاشتیم داخل امبولانس حرکت کردیم .






ادامه مطلب

طبقه بندی: برگی خاطرات، 
برچسب ها: خاطرات دفاع مقدس از برادر رزمنده محمدحسین حسنی از ترکالکی،  
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 12 آذر 1396 توسط محمدرضا قاسمی09163145126


برگی از خاطرات جبهه :

تو جزیره مجنون بودیم فرماندهی گردان حدودا 10 کیلومتری با خط اول فاصله داشت .
غروب بود هوا داشت تاریک می شد که آقای عسکرزاده به من گفت برادر فرج عبدالهی رفته جلو برو با موتور بیارش مقر ...
گفتم حاجی هوا تاریکه به فرج بگو شب بمونه پیش بچه ها تا صبح می رم میارمش ...
گفت نه الان باید بری بیاریش ...
یه هندا 250 بود که چراغ نداشت ، سوارش شدم و حرکت کردم ...
از ترس اینکه غواص های عراقی تو آب می اومدن برا شناسایی با خودم میگفتم نکنه الان جلومو بگیرن ...
هیچ کس تردد نمی کرد تنهای تنها با سرعت رفتم جاده شنی ...
هوا تاریک پشه هم زیاد دو طرف هم نیزار بود ...
یه دفعه چیزی پرید جلوم ...




ادامه مطلب

طبقه بندی: برگی خاطرات، 
برچسب ها: خاطرات دفاع مقدس از برادر رزمنده غلامرضا استادی از گتوند،  
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 29 آبان 1396 توسط محمدرضا قاسمی09163145126

شب عمل کرده بودیم ، والفجرمقدماتی رو میگم سال 1361 چه شب بودی بچه هایی که بودن میدونن چی میگم از ته دل آه می کشن ... شب سرد و بیرحمی داشتیم ( اگه فرصت کردم مطلبی بنام نبرد در جلو کانال را مینویسم اونجا ترسیم می کنم... ) زخمی بودم ... توی سنگر در سینه خاکریز ، از فرط خستگی و جراحت در حال استراحت زیر باران گلوله های جور واجور ... نخواسته بودم که عقب برم آخه دوری از دوستان بخصوص کریم آقاجانی ... آه کریم کی میداند کی بود ، محمد لرستانی ، محمود شیخی و ... تو یه دسته بودیم سخت بود که گردانی رفتیم اما ، کمتر از گروهانی برگشتیم ... دشمن مرتب آتش می ریخت ، اما امید داشتیم که شب بشه شاید بچه ها را بتونیم بیاریم ... یه لحظه دیدم در چند متری پایین خاکریز آتش و خون و خاک و گوشت درهم پیچیدند ، در این هنگامه آتش و خون ... وفریاد ... یا مهدی ... یامهدی ... فرهاد جباری ، محمود رمضانی و سلطانمحمد حسینی بهم آمیختند ...





ادامه مطلب

طبقه بندی: برگی خاطرات، 
برچسب ها: خاطرات دفاع مقدس از برادر رزمنده حمید حسن زاده از ترکالکی،  
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 29 آبان 1396 توسط محمدرضا قاسمی09163145126

شب عمل کرده بودیم ، والفجرمقدماتی رو میگم سال 1361 چه شب بودی بچه هایی که بودن میدونن چی میگم از ته دل آه می کشن ... شب سرد و بیرحمی داشتیم ( اگه فرصت کردم مطلبی بنام نبرد در جلو کانال را مینویسم اونجا ترسیم می کنم... ) زخمی بودم ... توی سنگر در سینه خاکریز ، از فرط خستگی و جراحت در حال استراحت زیر باران گلوله های جور واجور ... نخواسته بودم که عقب برم آخه دوری از دوستان بخصوص کریم آقاجانی ... آه کریم کی میداند کی بود ، محمد لرستانی ، محمود شیخی و ... تو یه دسته بودیم سخت بود که گردانی رفتیم اما ، کمتر از گروهانی برگشتیم ... دشمن مرتب آتش می ریخت ، اما امید داشتیم که شب بشه شاید بچه ها را بتونیم بیاریم ... یه لحظه دیدم در چند متری پایین خاکریز آتش و خون و خاک و گوشت درهم پیچیدند ، در این هنگامه آتش و خون ... وفریاد ... یا مهدی ... یامهدی ... فرهاد جباری ، محمود رمضانی و سلطانمحمد حسینی بهم آمیختند ...





ادامه مطلب

طبقه بندی: برگی خاطرات، 
برچسب ها: خاطرات دفاع مقدس از برادر رزمنده حمید حسن زاده از ترکالکی،  
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 29 آبان 1396 توسط محمدرضا قاسمی09163145126

امروز هجدهم بهمن ماه است
روزی كه در سال ٦١ عملیات والفجر مقدماتی شروع شد و تعدادی از عزیزان گردان شرافت
و گردان حضرت ابولفضل به شهادت رسیدند . و گروهی نیز بهمراه بنده افتخار  اسارت پیدا
كردیم . گردانهای شهید شرافت وحضرت ابولفضل متشكل بود از نیروهای بسیجی و سپاهی از شهرستانهای شوشتر . گتوند .
تركالكی . جنت مكان . شعبیه
و عقیلی و روستاهای حومه
گردان حضرت ابولفضل با تعدای حدود چهارصد نیروی با تجربه عملیاتی دارای چهار گروهان بود
مأموریت ما شكستن خط مقدم دشمن و پیشروی تا پل غزیله عراق كه نرسیده به شهر العماره عراق بود . شب ٦١/١١/١٧ پس از عبور از تنگه رقابیه آغاز و دستور عملیات از طرف فرمانده لشكر امام حسن مجتبی شهید حسن درویش رسید . و عملیات والفجر مقدماتی با رمز یا علی ابن ابی طالب آغاز شد . فرمانده تیپ ما سردار نهاوندی بود كه خودش در جنگل امقر حضور داشت و ساعت ٩ شب دستور حركت داد . نیروهای گردان حضرت ابوالفضل برای رویارویی با متجاوزان سر از پا نمی شناختند . پس از ده كیلومتر حركت در ماسه كه بسیار خسته كننده است .




ادامه مطلب

طبقه بندی: برگی خاطرات، 
برچسب ها: خاطرات دفاع مقدس از برادر رزمنده و آزاده سردار حاج رحیم آقایی از گتوند،  
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 29 آبان 1396 توسط محمدرضا قاسمی09163145126

سال ۱۳۶۹ در اداره آموزش ‌و پرورش گتوند بودم ، در یکی از روزها جانبازی ۷۰ درصد با موتورسیکلت سه‌چرخ وارد حیاط اداره شد ، به من اطلاع دادند ، من بلافاصله از اتاق بیرون آمده ، در حیاط اداره نگاه کردم تا او را دیدم ، انگار که جبهه و سنگر و دعا و مناجات و کوهی از صبر را می‌بینم ...

از خود ببخود شده سرو صورت او را بوسیدم ، به او گفتم بفرما در خدمتم ، گفت میخوام دیپلم رو بگیرم برم دانشگاه برای درس فلسفه منطق یه دبیر میخوام ...

 گفتم خودم میام رشته درسی من بهش میخوره ، روز بعد در مسیر رفتن به خانه‌اش در ترکالکی با خود می‌گفتم چگونه می‌توانم دبیر کسی باشم که خودم باید از او درس ایثار و از خود گذشتگی و صبر بیاموزم ، چگونه باید برهان ابن سینا را در اثبات واجب والوجود و خدا بیان کنم ...

آری او را معلم واقعی و خود را دانش آموز دانسته و هنوز هم او معلم واقعی من است ...






ادامه مطلب

طبقه بندی: برگی خاطرات، 
برچسب ها: خاطرات دفاع مقدس از برادر رزمنده حاج سیف الله کریمی زاده از گتوند،  
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 29 آبان 1396 توسط محمدرضا قاسمی09163145126


در عملیات والفجر مقدماتی گروه ۴۰ نفر فدایی خط شکن بود که از بچه های شوشتر و گتوند زیر نظر اطلاعات و طرح عملیات لشکر ۱۵ امام حسن (ع) بود که آموزشهای خاص جنگ  تن تن و غافلگیری این عملیات با تاخیر انجام شد و چون اوضاع سیاسی ایران و نمایش قدرت ایران بستگی به عملیاتها بود انجام شد ... بعضی نکات گفتنی را عذر خواهی میکنم اما گفتنیهای آن روزگار برای عضو شدن در گروه ۴۰ نفر فدایی دعوا بود ... میگفتند بابا فلانی و فلانی چون با حج رحیم دوستند پارتی دارند رفتند فدایی شدند ... عزیزان حسادت و رقابت سالم سبقت بود تا خودشان را برای شهادت عرضه کنند که آیا معشوق انتخاب میکند ... شهدایی چون کیومرث خدابخشی ، احمدرضا پورمرادی ، محمدحسن مرادی و چند نفر از برادران دیگر که زخمی و یا سالم بر گشتند که شرح عملیات و نحوه عملیات و مناطق  مرحله مرحله خدمت عزیزان خواهم بود ...





ادامه مطلب

طبقه بندی: برگی خاطرات، 
برچسب ها: خاطرات دفاع مقدس از برادر رزمنده حاج علی ضامن مرادی از گتوند،  
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 5 مرداد 1396 توسط محمدرضا قاسمی09163145126
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 29 تیر 1396 توسط محمدرضا قاسمی09163145126
نوشته شده در تاریخ جمعه 23 تیر 1396 توسط محمدرضا قاسمی09163145126
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 12 مهر 1395 توسط محمدرضا قاسمی09163145126



     

     

     

   



ادامه مطلب

طبقه بندی: آلبوم عکس رزمندگان،  عکس شهداء، 
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 4 شهریور 1395 توسط محمدرضا قاسمی09163145126
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 4 مرداد 1395 توسط محمدرضا قاسمی09163145126


   

     

   



ادامه مطلب

طبقه بندی: آلبوم عکس رزمندگان،  عکس شهداء، 
نوشته شده در تاریخ شنبه 12 تیر 1395 توسط محمدرضا قاسمی09163145126

 

   

     

   



ادامه مطلب

طبقه بندی: آلبوم عکس رزمندگان،  عکس شهداء، 


گتوندنیوز :
 به منظور آشنایی بیشتر با خانواده های شهدا و همچنین خصوصیات اخلاقی و رفتاری شهدای شهرستان در منزل پدر شهید امرالله حیدری حاضر شده و خصوصیات اخلاقی و روحیات وی را جویا شدیم .


پدر شهید امرالله حیدری که مردی پا به سن گذاشته با چهره ای که به روشنی می گرایید و مو های جو گندمی مایل به سفید داشت ولی نحوه صحبت کردنش به خوبی نشان می داد تمام مشکلات را با مقاومت پشت سر گذاشته است و همچنان ایستادگی می کندو بسیار بیشتر از آنچه انتظار داشتیم از تیممان استقبال کرد.

پس از آغاز گفتگو اول به وضعیت درسی شهید اشاره کرد و گفت : پسرم واقعاً در دست و مدرسه نخبه بود و ما هم به همین دلیل درسش را بهانه ای برای ممانعت از حضور وی در جبهه ها اعلام کردیم ولی شهید با جدیت گفت : من درسم را در جبهه ها ادامه می دهم و بدانید که زندگیِ من به جبهه رفتن بسته شده است و همین جمله باعث شد تا وی مجوز رفتن را از من بگیرد.

پدر شهید حیدری با ذکر خاطره ای می گوید : پسرم بسیار به مسائل دینی اهمیت می داد به گونه ای که یک سال با وجود ثبت نام در مدرسه نمونه پس از مدت کوتاهی آن مدرسه را ترک می کند و دلیل آن را هم کوتاهی هم کلاسی هایش در انجام فرایض دینی عنوان کرد.


در ادامه برادر شهید سخن را با یک شعر آغاز می کند و می گوید:

غلام همت آن نازنینم ***که کار خیر بی روی و ریا کرد

بنده از کلیشه گویی بیزارم اما باید بگویم شعر بالا مصداق واقعی اخلاق عملی شهید امرالله بود ؛ چرا که وی از انجام کارهای خیر دریغ نمی کرد و همیشه سعی داشت تا کارها را به صورت مخفی و به دور از چشم دیگران انجام دهد.

وقتی از برادرش خواستیم تا درباره اعزام به جبهه و نحوه و زمان شهادتش برایمان بگوید ناگاه بغضی گلوی برادر را گرفت و با همان حالت گفت : برادرم در اسفند ۶۳ در عملیات بدر در جزیره مجنون به همراه هم رزمانش در محاصره گیر افتاد و در آن عملیات به حدی شلیک کرده بود که لوله تفنگش باز شده بود و برادرم در همان عملیات در سن پانزده ، شانزده سالگی به آرزویش که همان شهادت در راه خدا بود رسید.

در این لحظه مادر شهید با یک سینی چای وارد شد و ما به احترام ایشان بلند شدیم و پس از نشستن در نگاه اول حجاب کامل و زینبی مادر شهید آن چیزی بود که به چشم آمد و ظاهری که سخن از بردباری در گذر روزهای سخت بی خبری از فرزند داشت.

از آنجا که می دانستم بدن شهید بعد از ۱۶ سال و در سال ۷۹ تشییع شده است اولین سوالی که از مادر شهید پرسیدم این بود که ” مادر درباره ۱۶ سال فراق و دوران مفقودالاثری شهید برایمان بگویید” و مادر با شنیدن سوال من خاطره ای را مرور و سپس مکثی کرد و جواب سوال من را کوتاه در حالی که سرش را پایین انداخته بود گفت : “خیلی سخت بود”

مادر شهید در ادامه یک خاطره از حمایت امرالله نسبت به بیت المال تعریف می کند: روزی پس از بازگشت از کشت و صنعت مقداری شکر زرد به همراه خود آورد بود تا به من نشان دهد و وقتی می خواست آنها را در دست من بگذارد گفت  : “مادر مراقب باش که حتی یک دانه هم از این شکر ها نباید به زمین بیفتد” اینها بیت المال است و باید تمام و کمال به کارخانه برگردد.

آخرین سوال را از پدر و به این شکل پرسیدم : پدر جان اکنون که ۲۵ سال از شهادت پسرتان می گذرد و درد دوری از فرزند و نیش و کنایه های افراد را شنیده ای آیا از اینکه اجازه دادید شهید به عملیات بروید پشیمان نیستید ؟

پدر شهید که انگار سال ها منتظر شنیدن این سوال به سر می برده است بدون لحظه ای مکث پاسخ داد : چیزی که فرد در راه خدا و انقلاب اسلامی داد ، پشیمانی ندارد.


منبع : گتوند نیوز gotvandnews.ir





طبقه بندی: عکس شهداء،  دیدار با خانواده شهداء، 
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 22 آذر 1394 توسط محمدرضا قاسمی09163145126


     

     

   






ادامه مطلب

طبقه بندی: آلبوم عکس رزمندگان،  عکس شهداء، 
نوشته شده در تاریخ شنبه 21 آذر 1394 توسط محمدرضا قاسمی09163145126


     

     

     






ادامه مطلب

طبقه بندی: آلبوم عکس رزمندگان،  عکس شهداء، 
نوشته شده در تاریخ جمعه 20 آذر 1394 توسط محمدرضا قاسمی09163145126



     

     

     






ادامه مطلب

طبقه بندی: آلبوم عکس رزمندگان،  عکس شهداء، 
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 19 آذر 1394 توسط محمدرضا قاسمی09163145126


     

     

     






ادامه مطلب

طبقه بندی: آلبوم عکس رزمندگان،  عکس شهداء، 
.: Weblog Themes By Pichak :.






Online User
لـطـفـا بـه صـفـحـات بـعـدی هـم مـراجـعـه کـنـیـد ***** بـا کـلـیـد کـردن روی نـشـانـه سـمـت چـپ بـه بـالـای صـفـحـه مـیـرویـد